ساز بی کسی |
|
اخرین نشنیده کلام حتی زحمت باز کردن چشمانی که میپرستیدم به خود نداد ، تا اشک خونینی که به خاک افتاد را ببیند ، اشک افتاد و جان سپرد عاشق و او سرمست از بازیی که تمام کرده بود و نماند و نماند و نماند و نماند و نماند و دروغ میگفت که میماند ، بی رحمانه با دروغ ، حتی حرمتی برای ثانیه هامان نگذاشت. نزار بمیرم نوشته شده توسط عاشق خاکی تاریخ دوشنبه 29 آبان1385 و ساعت 0:7 |+|
بگویم برای تو من عاشقی پا بسته ام که دل به عشقت بسته ام ، به دور از قصه و خیال کمر به عشقت بسته ام ، میون اسمون شـــب ، فقط به یادت زنده ام ، میری ز پیش من ولی ، من از تــو دل نمی کنم نوشته شده توسط عاشق خاکی تاریخ جمعه 6 مرداد1385 و ساعت 0:12 |+|
با من نفسم باش من تو را در هر نفس می خوانم ، عاشقم من ، بی تو اما بی نفس میمانم ، تو اگر خواهی مرا تنها گذار ، بی نفس ، تو بدان من زیر خاک هم تو را می خوانم نوشته شده توسط عاشق خاکی تاریخ جمعه 30 تیر1385 و ساعت 0:9 |+|
جز یه لبخند هیچی ازت نمیخوام جز یه لبخند که شبا ببوسمش، جز یه لحظه که فقط بهم بگی دوست دارم مرد زمین، جز یه رویا که با منّت تو بهم هدیه بدی، تا شبا به جای گریه توی خواب، تو بیداری همه دنیارو بگیره ، دلبرکم فقط همین نوشته شده توسط عاشق خاکی تاریخ جمعه 23 تیر1385 و ساعت 0:15 |+|
این منو عاشق بمون به سر انجام امد تلاش تو ، بی حضور من ، تو دگر ازادی ، بی احتیاج من ، دوباره اغاز میکنی فصلی شلوغ را ، بی تعلق به هوای من ، و من به انتظار یک نسیم از سوی تو ، که مینوازد دل سیاه من ، و ارزوی من برای تو، شاد باشی در عزای من ، که شادی تو غرور من نوشته شده توسط عاشق خاکی تاریخ جمعه 16 تیر1385 و ساعت 1:23 |+|
غرور هر کس که مرا یافت ، عشقم را ستایش کرد و نوازش کرد و فراموش کرد ، ورفت ... و من هنوز هستم به امید بوسیدنت میمانم تا زنده ام می خوانم تو را ، و ارزو میکنم شادابی تو تا ابد پاینده باشد ، وتو انگار نمیدانی من ناجی اواره ی ، ویرانه ی عشقم که تو را زاده به امید وجودم ، که مرا مستی صد جام کنی ، نه مرا خمره ی خمّار، گوییا من همان لحظه ز عمرم که کنون هست و ، کنون نیست ، حال محکوم به تکرار زمانم بی قید ، که عشقم غرورش را هر لحظه از سر میگیرد مغرور نباش نوشته شده توسط عاشق خاکی تاریخ جمعه 9 تیر1385 و ساعت 0:8 |+|
لحظه اغاز من ، معنای عشق سوگند به ان لحظه ، ان لحظه که اشنا شدم با عشــــق تو ، ان لحظه که فردا به یک سال می رسد شوق من ، عشق ما ، تا مرا به اغوش خاک نسپرده اند ، با تو میمانم ، پر غرور و استوار نوشته شده توسط عاشق خاکی تاریخ جمعه 2 تیر1385 و ساعت 0:35 |+|
به خاطر یک عزیز انگار کن حرفم را، انگار کن ان روز را ، ... انکس که عاجز شده ، از دویدن ، از ایستادن ، از تنهایی ، عاجز از زنده بودن حتی ، عاجز و پرسشگری ناتوان ،با سوالی تکراری که می گوید... کو درد،کو لذت ،حتی توان خودکشی نیست ۸۵/۳/۳۰ جاودانه شد نوشته شده توسط عاشق خاکی تاریخ جمعه 26 خرداد1385 و ساعت 1:9 |+|
لیاقت انگاه که اسمان به فریادم ببارد ، انجا که به حرمت قدمهایم زمین به اسمان ، افق را میدوزد ،انزمان که مرگ اشنا تر از سایه به دنبالم میاید ... ان روز که از نیاز ، بی نیاز باشم ، لایق میشوم تا ببوسم ، تا بمانم ، با تو نوشته شده توسط عاشق خاکی تاریخ جمعه 19 خرداد1385 و ساعت 2:9 |+|
ناباورانه می هراسم که بگویم ،که بنالم، از عشق از غم از تو ،می هراسم که باز محکوم ، به رفتن شوم ،به جایی دورتر تاریکتر ، محکوم به فرو بردن بغضی شکسته ، هراس از باز بی تو بودن ، باز مرده بودن... و انگاه که بودن و نبودن یکیست ، اه تمام میکنم غم ، هزار و یکیست نوشته شده توسط عاشق خاکی تاریخ جمعه 12 خرداد1385 و ساعت 0:41 |+|
|